🔴 *مجموعه خاطرات بچههای مسجد امام علی علیه السلام خرمشهر*
http://pasokhgooyan.blogfa.com/category/6
💠 *قسمت چهارم خاطره نادرزمانی:*
آشنایی با عموحسن، آقای رئیسی و احمدی(دو عضو سازمان چریکهای فدایی خلق)، لاله و ژاله(دو خواهر عضو سازمان مجاهدین-منافقین- خلق) ١۴٠٠/٨/١
*لینک قسمت سوم: خاطرات کپرنشینی، اولین شعارنویسی قبل از پیروزی انقلاب و تعطیل کردن مراسم بالا بردن پرچم و سرود ملی ستمشاهی توسط نادرزمانی😅 +عکس*👇
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2137
🔹 *لینک قسمت دوم: خاطره طنز مدرسه ابتدایی نادرزمانی + عکس* 👇
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2113
🔹 *لینک قسمت اول: زندگینامه نادرزمانی و خاطرات کودکی+عکس* 👇
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2110
🔹تابستان ١٣۵۴، قبل از اینکه به کلاس سوم ابتدایی بروم، دو باب مغازه روبروی منزل ما در خیابان همیشه بهار منطقه شاهآباد(کوی طالقانی فعلی) خرمشهر بود. این دو مغازه متعلق به منزل آقای مزرعه(ابو هادی _بابای هادی) بودند که یکی از آنها ندّافه(لحافدوزی)، و مغاره کناری آن، دوچرخهسازی آقای حسن ناصرالدین بود.
یک پای آقای ناصرالدین معلول بود و برای کار و راه رفتن دچار مشکل، و مجبور بود دستش را به زانوی پای معلولش بگذارد و راه برود، و برای ترددش از دوچرخه استفاده میکرد.
بخاطر همین، همیشه یک شاگرد داشت که کمکش میکرد.
آقای ناصرالدین یک مدت شاگرد نداشت و پدرم از من میخواست که به کمک او بروم.
من هم هرروز به مغازه میرفتم و بعد از چند روز، او به پدرم اصرار کرد که نادر یا باید مزد بگیرد یا من راضی نیستم به مغازه بیاید!.
خلاصه با اصرار ایشان، بنده بعنوان شاگرد در مغازه ماندم و شب که مغازه را تعطیل و پول دخل را شمارش کرد، دو سکه یک تومانی(۲۰ریال) از آن پولها را به من داد. اما پدرم قبول نکرد و صبح به مغازه آمد و به او اصرار کرد که بیشتر از ۵ قران(۵ریال) مزد ندهد. ولی آقای ناصرالدین قبول نکرد و گفت: «من شاگردهای زیادی داشتم و بعضی از آنها یواشکی از دخل(صندوق پول مغازه) پول برمیداشتند و من هم بیشتر از ۱۰قرون(۱۰ریال) به آنها نمیدادم، اما چون نادر هرچی مشتری پول میدهد را در دخل میاندازد و از دخل چیزی برای خودش برنمیدارد، من روزی ۲۰قرون به او میدهم»
او خیلی مهربان بود و بچه های محله به اسم «عموحسن» صدایش میکردند.
پدرم با عموحسن دوستی و سلام علیک داشت و بعضی اوقات پیش او میرفت و گاهی هم آب و یخ و شربت و چای برایش میبردیم. البته عموحسن عزت نفس بالایی داشت و بخاطر اینکه همسایگان به زحمت نیفتند، همیشه کلمن و آب و یخ و فلاسک چای از منزل با خودش به مغازه میآورد.
عموحسن، علاوه بر تعمیر دوچرخه، کبوتر هم خرید و فروش میکرد و در مغازه اش قفس بزرگی از کبوتر داشت.
همین موضوع باعث شده بود خیلی از بچههای محله و شاهآباد، مغازه او را پاتوق خود کنند و خیلی از نوجوانان و جوانان و حتی بعضی از افراد مسن که کفتر(کبوتر) داشتند، همیشه و مخصوصا شبها، و بالاخص زمستانها در مغازه عموحسن جمع میشدند و با خوردن باقله و لبلبی(آبنخود)، که از مغازه آشفروشی کنار نانوایی دو خیابان بالاتر میخردیدند، به داستان و خاطرات و توصیههای عموحسن گوش کنند و لذت ببرند.
یادمه یکی از نصیحتهای عموحسن به آن جوانان این بود که میگفت: «بچهها! کفتربازی برای اینکه گرفتار مواد مخدر و اعتیاد، کاباره و مشروبخوری و الکل و قمار و دختربازی و خانمبازی و اینطور فسادها نشوید، خوب است، اما خود همین کفتربازی هم اعتیاد و فساد میاره! و باید مراقب باشید که برای فرار از مواد مخدر و مشروب و این چیزها، گرفتار اعتیاد کفتربازی نشوید!».
عموحسن به نماز اهمیت میداد و میگفت: «هر کار و یا گناهی میکنید، اهل هرچی که باشید، سعی کنید نمازتان را ترک نکنید و اهل نماز باشید!. حتی اگر گناه و کار بدی کردید، نمازتان را ترک نکنید! چون این نماز، یروزی به کمک شما میآید و باعث توبه کردن و نجاتتان خواهد شد.»
عموحسن اهل کتابخوانی بود و اوقات فراغتش کتاب و مجله و روزنامه میخواند و به کتابهای داستان علاقه داشت و برای بچهها تعریف و کتاب را امانت هم میداد.
یادمه وقتی انقلاب پیروز شد عموحسن کتابهای دکترعلی شریعتی را به مغازه میاورد و مطالعه میکرد و گاهی وقتها در مورد آنچه خوانده بود برای دیگران توضیح میداد و در مورد آن صحبت و نظر میداد.
در پیادهروی جلوی این دو مغازه یک درخت بزرگی که سایه خنکی داشت بود و زیر تنه آن درخت یک چشمه آب زلال هم ایجاد شده و همیشه آب داشت.
اونجا پر از گنجشک و پرستو و ملخ و بزبزانه(سنجاقک) بود. بچه های کمسن محله، نی یا چوب باریکی با یکدست بالا گرفته و مدت طولانی وایستاده که بزبزانهای بر نوک آن نی بنشیند و آرام آرام چوب نی را پائین آورده و یواشکی یکی از پاهای سنجاقک را بگیرد و در مشما(کیسه پلاستیکی) که به کش یا کمربند شلوار شان آویزان کرده بودند بگذارند.
معمولا بعد از بازی و نشان دادن به دیگران و پز دادن به تعداد بزبزانه های گرفته شده، آن سنجاقک ها را یا رها میکردیم یا به جوجه کارخانهای ها یمان میدادیم و آنها هم برای آن بزبزانه ها دعوا میکردند و دنبال هم میدویدند.
🔹خلاصه، کتابخواندن عموحسن ناصرالدین باعث افزایش علاقه من به مطالعه و کتابخانی شده بود و از همان بچگی دوست داشتم کتاب بخوانم. تا سن ٢۵ سالگی کتاهای زیادی خواندم و هر شب قبل از خواب حداقل یکی دو ساعت کتاب میخواندم. یادمه سال ١٣۶٠ یا ١٣۶١ که ١۵یا ١۶ سالم بود کتاب بسیار قطور قدیمی شبهای پیشاور، که مجموعه سخنرانی و ادله مرحوم آیت الله سلطان الواعظین شیرازی که در دفاع از تشیع و اثبات حقانیت امام علی علیه السلام در بین علمای اهل تسنن شهر پیشاور پاکستان بود را هر شب بعد از بازگشت از مدرسه شبانه و قبل از خواب میخواندم و لذت میبردم(این کتاب در چاپ های سالهای اخیر بسیار خلاصه و قطر آن خیلی کم و خواندن آن راحت شده است). درست یادم نیست آن کتاب را در کتابخانه منزل کدام شوهرخواهرانم دیده بودم، منزل حاج غلامحسین امینی، یا حاج اسحق غلامپور. در قفسه کتابخانه این دو دامادمان کتابهای ارزشمند و خیلی خوبی مثل کتاب داستان و راستان شهید مطهری، کتاب قلب سلیم شهید دستغیب، کتاب طنز کشکول، کتاب منتهی الآمال شیخ عباس قمی، کتاب آیت الکرسی مرحوم آیت الله فلسفی، داستانهای قرآنی نوشته مصطفی زمانی که از زمان طاغوت به آن داستانها علاقه داشتم و مقداری از آن داستانها را در زمان کودکی و قبل از پیروزی انقلاب خوانده بودم. کتابهای بسیاری، حتی لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین هم در قفسه های آنها بود و تا سال ١٣۶٨ که جهرم بودم بیشتر آن کتابها را خوانده بودم و لذت میبردم.
این خاطره ادامه دارد.....
📤پاسخگویان:
عضویت در کانالهای واتس آپ، تلگرام، ایتا، سروش:👇
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/1708
در ایتا:
https://eitaa.com/pasokhgooyan/3200
در تلگرام:
https://t.me/pasokhgoyan/13536
در وبلاگ:
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2528
در سروش:
https://sapp.ir/pasokhgooyan
موضوعات مرتبط: فرهنگی ، خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطرات نادر زمانی , قسمت چهارم خاطره















