
💠 خاطره طنز جبهه به روایت نادرزمانی از رزمنده جانباز مرحوم پیرمرادی یکی از پاسداران و فرمانده بسیج خرمشهر + عکس جبهه غلام کویتیپور و شیرزاد:
جناب علی شکریان، از فرماندهان اسبق بسیج خرمشهر، در گروه مجازی "یاد یاران/ بسیجیان قدیمی مسجد امام علی خرمشهر" از آقای پیرمرادی ذکر خیری کردند، و بنده نیز جهت یاد آن مرحوم، خاطره زیر را تقدیم بسیجیان عزیز آن گروه نمودم:
🔹زمان جنگ که اولین بار بصورت خیلی اتفاقی با مرحوم شیرزاد آشنا شدم، بالای پشتبام سپاه خرمشهر بود. همان مدرسه هخامنش و منازل فرهنگیان که ابتدای کوی طالقانی و بلوار امیرکبیر قرار داشت و از زمان شروع جنگ و تا چند سال اول دهه ٧٠ در اختیار سپاه و مقر بسیج و فرماندهی بود.
دلم برای خرمشهر تنگ شده بود و مقداری از راه را پیاده از شهرک دوئیجی عراق به خرمشهر آمدم. (ایرانیها این شهرک را "دوعیجی" مینامیدند، اما خود عراقی ها به آن "دوئیجی" میگویند)
تنهای تنها در کوچه و خیابانهای خرمشهری که هیچکس جز تعدادی از رزمندگان درون شهر نبود، گشت میزدم و گریه میکردم...
اینقدر در حس تنهایی فرو رفته بودم که اصلا به گذشت زمان توجه نداشتم. دیدم هوا دارد تاریک و شب میشود و هیچ وسیله نقلیهای هم وجود ندارد که به شهرک دوئیجی برگردم!
تصمیم گرفتم بروم بالای پشتبام منزل مان، یا در مسجد امام علی بخوابم، اما راهپله و اتاق بالای خانه مان بر اثر اصابت گلوله توپ و خمپاره فروریخته، و راهی برای بالا رفتن نداشتم. درب مسجد با زنجیر قفل شده بود و راه ورودی دیگری نداشت.
سرگردان در محله دنبال جای امن میگشتم، تصمیم گرفتم به مسجد جامع و پیش مرحوم مشمحمد، پیرمرد خادم مسجد جامع بروم، قبلا یک بار پیشش رفته بودم و بهم جا و پتو داده بود.
(دفعه قبل که به خرمشهر رفته بودم، پیش مرحوم حاج محمد افراسيابی خادم مسجد رفتم. شهید بهروز مرادی، مسئول واحد تبلیغات سپاه هم آنجا بود و با قوطیهای رنگ ور میرفت. جایش در اتاق بالای سرویس روشویی های درون مسجد بود. یک شبانه روز مهمان مشمحمد و بهروز بودم اما او را نمیشناختم و نمیدانستم پاسدار و مسئول تبلیغات است. بعد از شهادتش او را شناختم.)
در راه متوجه نوری در خاکریزی شدم. به سمت نور رفتم دیدم درون خاکریز یک سنگر نگهبانی هست و سربازی آنجاست.....
آن سرباز من را به داخل سپاه، یا همان مدرسه هخامنش و منازل فرهنگیان، که نزدیک مسجد امام علی بود هدایت کرد. من قبل از جنگ در آن مدرسه درس میخواندم.
آقای عادل چانهگیر(سردار عادل مهدوی)، آن شب پاسدارشب بود. خودم را بهش معرفی کردم و جریان آمدنم به خرمشهر و نداشتن جا برای خواب را گفتم.
چونکه دیروقت شده و شام نمانده بود، او دستور داد برایم کنسرو لوبیا و تن ماهی و نان آوردند و دو پتو و یک ملحفه بهم داد و گفت برو بالای پشتبام و پیش بچه ها بخواب.
وقتی بالا رفتم دیدم چندین سرباز و بسیجی دور یک نفر جمع شدهاند و او تعریف میکند و مابقی میخندند.
چونکه غریب و خسته بودم خواستم کمی دورتر از آنها بخوابم اما آنها تا خوراکی در دستانم دیدند جلو آمدند و با شوخی و خنده همه نان و کنسرو و تنهای ماهی را ازم گرفتند و خوردند و چند لقمه ای هم برای خودم گذاشتند😅
وقتی پتو را پهن و خواستم بخوابم، همان که داشت تعریف میکرد صدا زد: "پشهبند داری!؟".
من که کلا از بالای پشتبام خوابیدن آنها در حالت جنگی که هر آن ممکن بود هواپیما، یا توپ و خمپاره بیاید تعجب کرده بودم، با تعجب بیشتری بهش گفتم: "پشهبند؟!"
با خنده گفت: "وولک چته!! انگار تو تا حالا اسم پشهبند را نشنیدی!".
راستش را بخواهید من تا آن زمان نه پشهبند دیده بودم، و نه حتی اسمش را شنیده بودم!. با تجعب گفتم چی هست؟!
مکث کوتاهی کرد و گفت: "بند که باهاش پشه را میبندند". تا این را گفت، همه زیر خنده زدند!
منم که حال شوخی را نداشتم و خسته بودم، با اینکه میدانستم دارد دستم میاندازد، بهش گفتم: "کو؟! چطور طنابیه؟!"
او گفت: "مثل طنابی که باهاش قایق و کشتی را میبندند". تا این را گفت، همه شروع به خندیدن کردند😅
او شیرزاد پیرمرادی بود. بهم گفت بیا نزدیک ما بخواب که اگر خمپاره آمد همه با هم شهید بشویم.😅
خلاصه مرحوم شیرزاد آن شب یخ من را باز کرد و تا صبح نخوابیدم و او هی تعریف میکرد و بچه ها را میخنداند😂
تا ناهار فردا میهمان بچههای سپاه خرمشهر بودم و بعد با جیپ من را به ابتدای جاده امام رضا رساندند و از آنجا با خودروهای عبوری لشکر المهدی جهرم به دوئیجی برگشتم.
یاد مرحوم شیرزاد و شهدا جاوید باد. انشاءاللَّه ١۴٠٣/١٠/١٧
🔹خاطره دیگری در مورد شیرزاد و عکس جبهه، جوانی، فوت و سنگ مزارش:👇
https://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2338
📤پاسخگویان:
در وبلاگ:
https://pasokhgooyan.blogfa.com/post/3404
در ایتا:
https://eitaa.com/pasokhgooyan/5054
موضوعات مرتبط: فرهنگی ، خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطره طنز جبهه , روایت نادر زمانی , سرهنگ شیرزاد پیرمرادی , عکس کویتیپور















