💠 خاطره نادرزمانی از دستگیری دو نوجوان شعارنویس توسط کاراگاه مخفی شهربانی شاه!!
🔹روزهای قبل از پیروزی انقلاب، دیوارنویسی، و تظاهرات، بین مردم و جوانان و نوجوانان، یک فرهنگ شده بود و حتی در زمان حکومت نظامی و منع تردد و تجمع بیش از ٣ نفر، باز هم بیرون میآمدند و مشغول فعالیتهای سیاسی و انقلابی علیه رژیم ستمشاهی بودند.
🔹 در خیابان همیشه بهار و در نزدیکی مسجد امام علی علیهالسلام خرمشهر، یکی از مامورین کارآگاه مخفی بنام آقای .... با خانواده اش زندگی میکرد. (نام ایشان جهت احترام به خانواده شان محفوظ میماند. البته همسایگان قدیمی مسجد، نام او را میدانند و میشناسند)
یک شب که تا شروع حکومت نظامی ساعاتی بیشتر نمانده بود، با پدرم دم درب منزل مان بودیم که دیدیم سه نوجوان کم سن و سال در حد کلاس اول و دوم راهنمایی از سمت سراهی نزدیک مسجد به خیابان مان وارد شدند و بدون اینکه متوجه حضور ما باشند مشغول نوشتن شعار بر روی دیوارهای سه مغازه و منزل آقای مزرعه شدند!
در همین حین آقای ... کارآگاه مخفی، با همان کلاه و پالتو و لباس کاراگاهی همیشگیاش از منزل خارج و تا متوجه آن نوجوانان شد مخفیانه از سمت تاریکی و از کنار دیوار منازل، خودش را به آن نوجوانان رساند و فورا از پشت سر، پیراهن دو نفرشان را محکم با دو دست گرفت و به زمین کوبید و پا و دو زانو روی کمر آنها نشست و دستبند زد! نفر سوم توانست فرار کند.
همینکه این صحنه را دیدیم با پدرم به سمت آنها دویدیم. بچه ها را نشناختم. هرچه تقلا میکردند که از چنگ کارآگاه فرار کنند فایده ای ندادشت!
پدرم از آن مامور خواست که بعلت کم سن بودن، آنها را رها کند، اما آن مامور با ناراحتی و عصبانیت گفت: "آقای زمانی!! شما که حقوق بگیر هستید بجای اینکه به من کمک کنید که این خرابکارها را به شهربانی ببرم دارید اصرار میکنید که رها یشان کنم؟!!". او از پدرم تقاضای کمک کرد که آن بچه ها را با خودشان به شهربانی ببرند، اما پدرم همینطور ازش خواهش میکرد که بخاطر او آنها را ببخشد و رنگ بیاورد و شعار "مرگ بر شاه" را پاک کند، اما او قبول نمیکرد و اصرار به کمک برای انتقال آنها به شهربانی را میکرد!
در همین حین یک خودرو جیپ ارتش از سمت پادگان دژ و جاده کمربندی وارد کوی طالقانی شد و به سمت خیابان ما آمد. کارگاه تا آن جیپ را دید جلویش را گرفت و دو پسر بچه را در خودرو انداختند و فوری و با سرعت از آنجا دور شدند!.
پدرم به من گفت تو بچه ها را نشناختی؟ نمیدونی منزل شان کجاست؟ گفتم نمیدانم و بچه های محله ما نبودند.
پدرم موتور سکلت خودش را برداشت و به شهربانی رفت و قبل از شروع حکومت نظامی به خانه برگشت اما نتوانسته بود بچه ها را آزاد کند!
١٢ بهمن که امام به ایران بازگشت و مردم به خیابانها ریختند و شادی و شیرینی و گل پخش کردند، دیگه سر و کله آقای کاراگاه کمتر توی خیابان و محله پیدا میشد و وقتی انقلاب پیروز شد دیگه از خانه بیرون نیامد! و بعدا از طریق همسرش که خانم مومن و خودش و دخترانش محجبه بودند اطلاع پیدا کردیم که آقای کاراگاه دچار ناراحتی روحی روانی و بیماری شده و در خانه بستری است! البته همه میدانستند از ترس است و شاید هم خودش را به بیماری زده بود که دستگیر و محاکمه اش نکنند!. هرچند این ترفند فایده نداشت و بعدا دستگیر و بازداشتش کردند!.
خانم آقای کاراگاه و دخترانش چند وقت بعد از دستگیریش استشهاد محلی نوشتند و به درب منازل همسایگان میرفتند و با گریه و زاری تقاضای شهادت بیگناهی و بیآزاری، و رضایتمندی از آقای کاراگاه را داشتند.
وقتی به درب منزل ما آمدند، پدرم قضیه آن دو پسر بچه را برایشان تعریف کرد و بهشون گفت تا آن دو پسر بچه را سالم نبینم امضاء نمیکنم و حتی علیه او شهادت هم میدهم!
خانمش قول داد قضیه را از کاراگاه بپرسد و بچه ها را پیدا کند و بیاورد. اما نمیدانم موضوع آن پسران و کاراگاه چه شد و خانواده شان به کجا نقل مکان کردند، ولی همه همسایگان مسجد دلشان برای آن خانواده میسوخت و گمان کنم در نهایت همه برایش امضاء کردند.
راوی: نادرزمانی ١۴٠٣/١١/١٢
📤پاسخگویان:
https://eitaa.com/pasokhgooyan/5137
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطرات نادر زمانی , خاطره روزهای انقلاب , کاراگاه مخفی شهربانی , شعارنویسی نوجوانان خرمشهری















