
🔴 *مجموعه خاطرات بچه های مسجد امام علی خرمشهر:*
http://pasokhgooyan.blogfa.com/category/6
*زندگینامه و سه خاطره از برادر بسیجی آقای علی قاسمی*
مقدمه:
برادر عزیزم جناب آقای علی قاسمی، یکی از بهترین نیروهای متدین، مومن و حزب اللهی پایگاه مقاومت بسیج مسجد امام علی علیه السلام خرمشهر در دهه ۱۳۷۰ میباشند.
علی آقا صدای گرم و دلنشینی داشتند و زحمت تلاوت قرآن و مراسمات دعای کمیل، توسل، ندبه و زیارت عاشورای پایگاه را میکشیدند و جمع را با لحن زیبا و حزین خود به فیض میرساندند.
آقای قاسمی از همان روزهای اول عضویت در پایگاه، به علت داشتن سابقه فعالیت در بسیج، و نیز عضو خانواده شهید بودن، و همچنین بخاطر داشتن روحیه، تفکر و فرهنگ ناب بسیجی، در شورای پایگاه و به عنوان مسئول تبلیغات و همچنین مسئول عقدتی سیاسی، به کار گرفته شدند.
ایشان در طول چند سالی که با آن پایگاه همکاری داشتند همواره در کلیه فعالیتهای فرهنگی، ورزشی، عملیاتی حضور فعال داشته و در تمام برنامه های گشت، ایست و بازرسی، کمین و بحرانها، به عنوان سرگروه موفق، نقش آفرینی داشتند.
آنچه در ادامه خواهید خواند مختصری از زندگینامه، و همچنین سه خاطره از ایشان است که با اصرار بنده، در فضای مجازی و گروه واتس آپی *"یاد یاران"* برای دوستان همپایگاهی و هممسجدی خرمشهر ارسال کردهاند.
البته ایشان از روی تواضع و فروتنی که دارند(این روحیه اخلاص، فروتنی و اعتقادی ایشان، در این سه خاطره کوتاه نیز کاملا مشهود است)، هیچ اشاره ای به زحمات و تلاشها و فعالیتهای مخلصانه خود در آن مقطع زمانی و شرایط خاصی که خرمشهر بخاطر ۸سال جنگ و دفاع مقدس داشت، نکرده اند. انشاءالله در مطالب آینده از زبان خود و همسنگرانش به آن رشادتها و فعالیتهای ایشان خواهیم پرداخت.
ارادتمند بسیجیان: نادرزمانی ۱۳۹۹/۱۲/۵
https://chat.whatsapp.com/IRpAAeLyW8MKxGJXcynYzM

🔹 *زندگینامه:*
سلام علیکم. اینجانب علی قاسمی در دهمین روز سومین ماه بهار ۱۳۵۱ در خانواده ای متدین به دنیا آمدم. پدرم مرحوم "ملا ابراهیم"، از قاریان بنام و مورد احترام علما و مردم شهر بودند که خدای متعال بواسطه آن، نعمت شهادت را نصیب خانواده ام کرد و برادرم "حسین" لباس شهادت برتن نمود.
با شروع جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ به شهرهای بوشهر و اصفهان رفته و در نهایت بین سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۷۲ ساکن مشهد مقدس شدیم که هنوز حسرت سالهای همجواری با "آستان مقدس امام رضا(علیه السلام)" را در دل داشته و غصه سلب این توفیق را دارم.

از سال ۱۳۷۲ و پس از بازگشت به خرمشهر، توفیق حضور در پایگاه امام علی(ع) و آشنایی با فرمانده غیور و حزب اللهی آن، برادر ارجمندم نادرزمانی و جمع صمیمانه برادرانم در این پایگاه را داشته، که همواره بابت این عنایت الهی خدا را شاکر بوده و خاطرات آن همیشه در ذهن و دلم باقیست. توفیقات روز افزون همگان را از خداوند متعال خواستارم.
ذیلا برخی از خاطرات و عکسهایی که مربوط به اردویهای تهران، شمال و شوشتر دهه ۷۰ و پایگاه امام علی است را تقدیم نگاه مهربان تان میکنم.

🔹 *خاطره اول:*
سال ۱۳۶۷ یک شب میخواستم با آخرین اتوبوس از اهواز به منزل خواهرم در شهر امیدیه بروم. دیدم دقیقا به اندازه ۸ تومان کرایه اتوبوس، و ۵ تومان کرایه تاکسی از ترمینال تا خانه خواهرم پول دارم. مسیر حرکت طوری بود که اگر سراهی ماهشهر در امیدیه پیاده شوم میتوانستم بعد از یک ربع پیاده روی به مقصد برسم، اما اگر به ترمینال میرفتم، باید تاکسی میگرفتم. لذا به آقای راننده اتوبوس گفتم من را سهراهی پیاده کند، و خودم با خیال راحت خوابیدم!. بعد از مدتی با صدای آقای راننده که داد زد و گفت: "ترمینال آخرشه!"، از خواب پریدم!. بهش گفتم: "خدا خیرت بده!، قرار بود سه راهی پیادهام کنی!!" گفت: "یادم رفت!."
با خیال راحت رفتم که تاکسی بگیرم. دست در کیف بغلم کردم که سکه ۵ تومانی را در بیاورم و در جیبم بگذارم اما سکه پیدا نشد!. هرچه کیفم را تکاندم بلکه سکه بیفتد، خبری نشد!.
زمستان بود و از یک طرف سرمای شدید اجازه پیاده روی نمیداد! و از طرف دیگر خطر وجود سگهای ولگرد بیابان هم بود!.
بد جور دلم شکست!. خدایا چیکار کنم؟!. دو باره کیفم را تکاندم یک دفعه عکس امام خمینی(ره) که در کیفم گذاشته بود افتاد. عکس را برداشتم و بوسیدم و در آن شرایط روحی با خود گفتم: "خدایا اگر واقعا امام نزد تو آبرومند است بحق امام خمینی(ره) نجاتم بده!.
آقا!، همینکه این را گفتم یهویی دیدم سکه از توی کیفم افتاد!.
اینقدر خوشحال شدم که نگو!. هی عکس را میبوسیدم و میگفتم: "حقا که واقعا تو امامی و نزد خدا آبرو داری!.
هیچی دیگه خوشحال و خندان به آخرین تاکسی رسیدم و رفتم.
هدف از بیان این خاطره، یادی و اظهار ارادت به حضرت امام خمینی بود. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد انشاءالله

🔹 *خاطره دوم:*
اواخر دهه ۱۳۷۰ زمانی که کارمند بانک خرمشهر بودم، یروز قرار بود مدیر منطقه از اهواز برای بازدید به بانک ما بیایند. ما هم علاوه بر کت و شلوار، کارت شناسایی مان را روی کت مان نصب کرده بودیم.
نزدیک ظهر شد و با خودم گفتم تا مدیر نیامده بروم چند نان بخرم.
با همان کت، راه افتادم و به سمت مغازه نانوایی که نزدیک بانک بود رفتم. در راه هرکس من را میدید کلی احترام میگذاشت!.
به نانوایی که رسیدم بنده خدا آقای فروشنده تصور کرد کاره ای هستم فورا من را صدا زد و گفت: "آقا درخدمتیم! امر بفرما؟!" من هم با تعحب گفتم: آمده ام نان بخرم". خلاصه وقتی نان را گرفتم و خواستم دست در جیب کوچیک جلو کتم کنم که بهش پول بدهم متوجه کارت شناساییم که فراموش کرده بودم آن را از روی کتم بردارم شدم و تازه فهمیدم آن همه احترام مردم و آقای شاطر نانوا برای چه بوده!😅.
شاطر نمیخواست پول نان را بگیرد و به زور پول را بهش دادم و فوراً کارت شناساییم را برداشتم و به بانک برگشتم!.
مردم و نانوا فکر کرده بودند بنده مسئول اداره ای و کاره ای هستم و کلی بهم احترام گذاشته بودند!😅.
از آن روز دیگر هیچ وقت به آن مغازه نانوایی نرفتم.☺😅

🔹 *خاطره سوم:*
یاد روز اولی افتادم که از قطار تهران مراغه با دوستم پیاده شدیم که از آنجا به پادگان مهاباد برویم.
گرسنه بودیم و پولی هم نداشتیم. جلو مسجد جامع مراغه، بنده خدایی روی زمین بساط آلوچه تازه داشت. با حسرت نگاه میکردیم!. آقای فروشنده متوجه شد گرسنه ایم. دمش گرم، مقداری آلوچه به ما داد.
بعد رفتیم مهاباد. اولین جایی که بعد از کمی پیاده روی رسیدیم یه شیرینی فروشی بود. رفتیم داخل مغازه و بنده خدا ما را برار(برادر) صدا زد و به زبان کُردی به رفیقم گفت: "چونی؟ خوشی؟" (چطوری؟ خوبی؟). رفیقم که زبان کُردی بلد نبود تصور کرد آقای فروشنده بهش فحش داده!😅😅. نزدیک بود با فروشنده دعوا کند!. آقای فروشنده که توضیح داد دارد احوال پرسی میکند، ازش عذرخواهی کردیم و ایشان هم یک جعبه شیرینی محلی بهمان هدیه کرد.
از شدت گرسنگی سریع به یک کوچه ای رفتیم که در انظار مردم نباشیم. جعبه شیرینی را باز کردیم و دلی از عزا در آوردیم!😅😂
هنوز مزه آلوچه مراغه و شیرینی مهاباد، و البته معرفت و مرام مردم کُرد و ترک زبانان را یادم نرفته.
یاد باد آن روزگاران یاد باد.


📤پاسخگویان:
*گروه۲ واتس آپ:*
https://chat.whatsapp.com/IRpAAeLyW8MKxGJXcynYzM
✅ *درصورت تکمیل بودن ظرفیت گروه واتس آپ، از لینک زیر عضو گروه دارای ظرفیت شوید:*👇
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/1708
در ایتا:
https://eitaa.com/pasokhgooyan
در تلگرام:
https://t.me/pasokhgoyan
در وبلاگ:
http://pasokhgooyan.blogfa.com/post/2109
در سروش:
https://sapp.ir/pasokhgooyan
موضوعات مرتبط: خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطرات مسجد خرمشهر , پایگاه مقاومت بسیج , مسجد امام علی , خاطرات علی قاسمی















