💠 خاطره نادرزمانی/ حکومت نظامی و کتک خوردن مرد ٣٠ ساله!
تقریبا همه محلهها و بازارهای خرمشهر هرشب تظاهرات داشتند و مردم و مخصوصا جوانان با شور بیشتری شرکت میکردند.
انگار رژیم ستمشاهی چارهای جز اعلام حکومت نظامی، و ممنوعیت تجمع بیش از ٣ نفر، و منع تردد در ساعات تعیین شده، نداشت و روز به روز بر جمعیت تظاهرکنندگان افزوده میشد.
ارتشیها پیش از ساعت اعلام حکومت نظامی، در خیابانها با فاصلههای چند متری کنار هم صف میکشیدند و مستقر میشدند. هر سه چهار سرباز با هم مراقب چند خانه بودند که وقتی زمان شروع ممنوعیت تردد فرا میرسد، نگذارند کسی از منزلش خارج شود!
پدرم در راهرو و از لای درب منزل، خیابان و ارتشیها را دید میزد و اوضاع را مراقبت میکرد و تا سر و صدایی بلند میشد و میدید سربازها به کسی گیر دادهاند، او درب را باز میکرد و به دروغ به آنها میگفت: "این آقا منزل شان خیابان بعدی و نزدیک است و تا بخواهد حکومت نظامی شروع شود به خانهاش رسیده". سربازها هم که نمیتوانستند همه مردم را بازداشت کنند، مجبور میشدند طرف را رها کنند که هرچه زودتر و قبل از موعد به منزلش برسد.
یکشب که تقریبا نیم ساعتی از شروع ممنوعیت تردد گذشته بود، سر و صدای آخ و ناله و کتک خوردن یک نفر در خیابان مان بلند شد و تا پدرم درب منزل را باز کرد سرباز پشت درب دستگیره را محکم کشید و در را بست و با فریاد گفت: "بیرون نیاااا!!!"
لحظهای بعد کسی را محکم به درب خانه مان کوبیدند و تا لنگهی در باز شد او را به داخل خانه ما پرت کردند و درب را هم محکم بستند!
او یک جوان تقریبا ٣٠ساله ای بود که از ظاهر و صحبت کردنش مشخص میشد کمی ساده است. بیچاره را حسابی کتک زده بودند!. پدرم بهش گفت: "منزلت دوره است یا نزدیک؟". گفت: "خانه ما اینجا نیست، از هرطرف میرفتم ارتشی ها بودند و خواستم از بلوار خلیج فارس بروم به سمت کمربندی اما به خیابان شما هلم دادند!". پدرم بهش گفت: "من باها شون صحبت میکنم که اجازه بدهند بروی، ولی خیابان بعدی باز هم میگیرند و کتکت میزنند!". او گفت: "اشکال نداره و باید حتما به خانه بروم، خانمم باردار است و اگر دیر بشود میترسد!". پدرم بهش گفت: "ممکن است بازداشت و تفتیشت کنند، چیزی که با خودت نداری!؟".
در حینی که داشت زیپ کابشنش را باز میکرد و چیزی از زیر پیراهنش در میآورد با ترس گفت: "فقط این کاغذها را یک نفر در راه به من داد و گفت اینها را جایی بریز و مراقب باش ارتشیها نبینند!". پدرم تا کاغذها را دید با عصبانیت بهش گفت: "مرد احمق!! با اینها آمدی وسط سربازها؟!!". پدرم فوری کاغذها را ازش گرفت و به من داد و گفت: "پشتبام ببر و در تنور قایم کن!".
ما یک درام(بشکه) فلزی ٢٠٠ لیتری را نصف کرده و پشتبام گذاشته بودیم و بعنوان تنور برای کباب کردن ماهی ازش استفاده میکردیم.
خلاصه تا پدرم درب حیاط را باز کرد، یکی از سربازان اسلحه ژ٣ را به سمت پدرم گرفت و یکی دیگر سعی کرد پدرم را به داخل هل بدهد و درب را ببندد! اما پدرم مقاومت کرد و خودش را به عصبانیت زد و همینطور که کابشن آن جوان کتکخورده را گرفته بود و از خانه به بیرون میکشید گفت: "این مردک دیوانه چیه که شما به منزل ما هل دادهاید؟!! شما از قیافه اش نمیبینید او دیوانه و عقبافتاده است؟!! اگر بلایی سر ما آورد چی؟!!" ارتشیه یک نگاهی به پدرم و یک نگاهی به آن جوان بیچاره انداخت و یک سیلی محکمی بهش زد و گفت:"پدر سوخته!! چرا دروغ گفتی که اینجا خانه ماست؟!!!". دو سه سرباز که همراه ارتشیه بودند تا دیدند فرمانده شان سیلی زد، آنها هم با مشت و لگد به جان آن بیچاره افتادند و حسابی کتکش زدند!!.
پدرم به شان گفت :"نزنیدش، بیچاره دیوانه است و منزل شان در جاده کمربندی است!". ارتشیه پشت یقه او را گرفت و رو به سمت جاده کمربندی کشاند و هلش داد و یک لگد محکمی هم به پشتش کوبید و گفت: "کره خر!! گمشو برو خونه تون!!"
ارتشیه من و پدرم را به داخل خانه هل داد و درب منزل را هم محکم بهم کوبید!
وقتی داخل راهرو آمدیم با لبخند به پدرم گفتم: "آقا، خوب از دست اینها نجاتش دادیا"😝.
آقام خندید و گفت: "چه نجاتی؟!! بدبخت این همه کتک خورد! اینها خود شان خسته شدند و رهاش کردند وگرنه اگر حال داشتند تا صبح میزدنش!!"😅
راوی: نادرزمانی١۴٠٣/١١/١۶
🔹 همه خاطرات نادر و دوستان:👇
https://pasokhgooyan.blogfa.com/category/6
موضوعات مرتبط: خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطره نادر زمانی , حکومت نظامی , خاطرات پیروزی انقلاب















