
💠 خاطرهای کوتاه از نادرزمانی به مناسبت درگذشت زندایی هاجر عزیزمان
مادرم هر دو برادرش را خیلی دوست میداشت، هم دایی محمدتقی، و هم دایی حیدر را. اما چونکه آن زمانها منزل دایی محمدتقی در استان فارس و علامرودشت و از ما دور بود، و ما در خرمشهر، و دایی حیدر در آبادان زندگی میکردند، بیشتر رفت و آمد ما به منزل دایی حیدر بود و رابطه نزدیکتری داشتیم.
هروقت مادرم دلش برای برادر و خواهر و فامیلهای ساکن علامرودشت تنگ میشد، به منزل دایی حیدر، و خانه عمهام که آنها هم در آبادان زندگی میکردند میرفتیم. عمو و خاله و عمه دیگرم و تمام اقوام و فامیل ما در استان فارس و علامرودشت زندگی میکردند و از دسترس ما دور بودند و فقط تعدادی از اقوام و همولایتیها یمان در خرمشهر و آبادان بودند و با آنها هم ارتباط مستمر داشتیم.
وقتی به منزل زیبا و بسیار تمیز دایی حیدر میرفتیم، از شوق و خوشحالی کودکانهای که داشتیم، در پوست خود نمیگنجیدیم و انگار که تمام دنیا را به ما داده بودند. من از چینش طبقات آشپزخانه زندایی، و مخصوصا از مجسمه سفالی یا چوبی کاکا سیاه که در یکی از طبقات در کنار مجسمههای دیگر گذاشته بودند خیلی خوشم میآمد و هر دفعه که به منزل دایی میرفتم، به تماشای آن خیره میشدم و از دیدنش لذت میبردم.
باغچه بزرگ و قشنگ حیاط پشت و درخت کُنار تنومند و شمشاد و سرسبزی آن حیاط، برایم خیلی جالب بود. پسر داییهایم مرحوم احمد و عبدالله که از ما بزرگتر بودند، بالای درخت میرفتند و برایمان کُنار میچیدند و با مهر و محبتی که داشتند، ما را شاد و خوشحال میکردند. همه پسردایی ها و دختر دایی ها و مخصوصا زندایی و دایی حیدر عزیز مان خیلی از دیدن ما خوشحال میشدند و لطف و محبت و پذیرایی میکردند.
خانواده ما و خانواده دایی حیدر، پرجمعیت بودیم و وقتی ما به منزل آنها میرفتیم، آن خانه پر از دختر و پسر بازیگوش و پر جنب و جوش میشد و همه دور هم شاد میشدیم و من و غلامعلی برادرم با علیرضا پسردایی تقریبا هم سن و سال مان کُشتی میگرفتیم و بازی میکردیم و بهمون خوش میگذشت.
به هر گوشه آن خانه که نگاه میکردی، سلیقه و ذوق و هنری از زندایی و دخترانش خودنمایی میکرد. چینش وسایل و رو میزی بافته شده و مرتب و تمیز بودن آن منزل، گویای مدیریت عالی زندایی عزیزم بود و مشخص میکرد که او یک کدبانوی ماهر و باتجربهای است، مخصوصاً پای سفره غذا که مینشستیم و ظروف و وسایل پاکیزه سفره، و بالاخص دستپخت خوشمزه زندایی را که میخوردیم گویای این حقیقت بود.
برای دایی و زندایی و لطف و صفای آن خانه آبادان و دوران کودکیم دلم چقدر تنگ شده! کاش میشد هروقت دلمان برای گذشته و درگذشتگان مان تنگ میشود دریچهای باز کنیم و سری به آن دوران گذشته بزنیم و از آن روزهای خوش و عزیزان مان یادی بکنیم!
«عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه
مـــیرن آدمـــا، از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه»
امشب لیلة الدفن زندایی مهربان و عزیز و مهماننواز ماست، امیدوارم بر سر سفره رحمت و الطاف الهی مهمان امام علی و حضرت زهرا و آل الله علیهمالسلام باشد و دست او را گرفته و مورد محبت و شفاعت خود قرار دهند. «رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًا. پروردگارا! بر آنها رحمت آور، همان گونه كه ما را در كودكى مورد مهر و محبت خود قرار دادند و تربیت كردند.»
بر روح بلند تمام فامیل و عزیزان مان، بخصوص زندایی عزیزم سلام و صلوات و فاتحه میفرستم.
روح شان شاد و یاد شان تا ابد زنده باد.
نادرزمانی، پنجشنبه ۱۴۰۵/۵/۱۵





عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه
بـوتـه یـاس بابا جون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه
عـطـرش پــیــچیـده تا هـفـتــا خونـه
خـــودش کجـاهـاست خدا می دونـه
مـــی رن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گـوشــه تـاقــچــهتـوی ایـوونـه
خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
که از ما بعدها چی یادگاری به جا می مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
موضوعات مرتبط: خاطرات نادر زمانی و دوستان
برچسبها: خاطره نادر زمانی , دایی حیدر ستوده , زندایی هاجر آمیغی















